
بي حال و حوصله روزهاي اول اسفند را ورق مي زنم.
- یک هفته ای سرگرم گروه تئاتر در تهران بودم. باران بود و ...
- دوست دارم قالب وب سایت شخصی ام را آماده سازم انگاری شاخ مار در آن شکسته است...می خواهم از این جا کوچ کنم. اخر هیچ جا برای کوچ نمانده است مگر توی دنیای مجازی. من کولی واره بوده ام از یک جا ماندن دلم می گیرد. می خواستم با بادها سفر کنم...
- گاهی فکر می کنی یک جای کارها قفل شده است و از دستم کاری ساخته نیست.
- این روزها هر چند با شعر و نویسندگی زندگی می کنم کمتر حوصله نوشتن دارم...
- گاهی می نشینم و توی صفحات اینترنتی می چرخم و زمان ...
- جايي مي خوندم: خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد/
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم/ به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت
کرده باشد/ تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست… حالا دلم گرفته و فكر مي
كنم خدا هم كه باشه هم مي تونم نا اميد باشم و خدا را دوست داشته باشم.

-چند روز قبل خواب دیده بودم توی بندر کوه دریای خودم برف باریده است ومن یک آدمک برفی درست کرده ام. آدمک برفی من اخرین برفی بود که نور خورشید آبش کرد تا در سرازیری خیابان های که تازه آسفالت شده بود به دریا بریزد.

-چرا برف مرا دائم به یاد برف روب می اندازد (یک درس کتاب انگلیسی سال اول دبیرستان که معلمم پیرارسالی مرد). چقدر برف چقدر کلاغ و چقدر تضادهایی که همیشه با آن ها بوده ام همین فرداست که از کنار این همه برف در زیر نیزه های تیز خورشید و کناره شرجی خورده دریای خلیج فارس بخار می شوم می سوزم. و مثل یک ماهی سیاه کوچولو فکر پیوستن به دریا تو ی کله ام می زند.

- راستی از سیاره ی خودم چه خبر آیا بع بعی بدون پوز بند تا حالا گل سرخ مرا خورده است. این جا گل سرخی ندارم. دائم می نویسم ... مثل همیشه هیچ چیزی به تثبیت و چاپ نمی رسد حتا توی همین وبلاگ یا توی سایت های اینترنی. سایت خودم هم که هنوز بعد از دو سال پوسته ندارد... و نتوانسته ام مطلبی در آن بنویسم. rezataheri.ir و یا از جیب پیراهنی که ندارد آوازهای گنجشکی یا شیرینی و آجیلی یا گل سرخی یا ستاره ی دریایی و صدفی ...چیزی ... هدیه کنم..

-قرار شده یک مقداری زبان های خارجه یاد بگیرم. توی این سیاره بزرگ زمین باید زبان آدم بزرگا را یاد گرفت. من دوست دارم عاشق باشم. من عاشقم چه کارم می شود کرد. برای عاشق شدن باید بتوان همدل هم زبان بعضی ها بود. دخترکانی بسیار بسیار مرا تشویق می کنند به یادگیری زبان عربی. انگلیسی و حتا سانسکریت. به راستی زبان عشق کدام است؟ با کدام زبان می شود با گل های سرخ صحبت کرد و با کدام زبان می توان آهو ها را رام کرد و با گنجشک ها صحبت کرد.

-فرصتی شد مقداری به تصحیح مطالب چاپ شده کتاب از مروارید تا نفت بپردازم . آیا این کتاب چاپ مجدد خواهد شد؟ اصلا چاپ شدن یا نشدن کتاب هایم و نوشته هایم چه تاثیری برایم دارند... من که فقط توی دنیای خودم ام. فکر مطالبی که درست تر و صحیح تر بنویسم. اصلا این روزها در فکر چاپ و این چیزها نیستم... یکی دو تا از سایت های اینترنتی همشهری از من نوشته اند و مطلب زده اند و... از همه شان تشکر می کنم... من که حالا دارم با خودم کنار می آیم هر چند این روزهایم برفی است...

- با رضای بهارلو و سعید وفایی و سارا و مارال و جمشید و شهریار روی یک تئاتر به نام این آدم همان آدم قبلی نیست نوشته افشین شعبانی توی تهران کار می کنیم. افشین دوست اندیمشکی من است که چند سالی است ندیده امش همان دوستی که توی کتاب شبانه ها برایش نوشته بودم. دوستی داشتم/ نمایش نامه ای نوشت/ مردی که سنگ سنگ روی هم گذاشت/ تا از دید تماشاگرانش پنهان شد/. قرار است این کار برای اردیبهش ماه دو هفته ای در تهران اجرای عموم بگذاریم. تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن.

-هنوز توی یک شرکت نفتی در کناره ساحل خلیج فارس کار می کنم. نمی دانم تا کی ولی بسیار بسیار وقت کم می آورم... چگونه باید خودم باشم. بدون سانسور گنجشکی رها بر شاخسار درخت یا در جنگلی از درختان بزرگ ... نمی دانم...

دو شعر از مجموعه شعر: هفت تا و دوتا دوستت دارم تاريخ انتشار سال 1379
1
مشق تازه اي
نيست
هي عاشق کسي باشم
حتا روزهاي تعطيل
و به گردن
بگيرم
که اگر عاشق شوم مي ميرم
بعد با پاي
خودش ميآيد اين جا
کسي که اصلا نمي شناسم اش
و احتياجي
ندارد که بگويم
چيزي براي
باختن ندارم

2
در ايستگاه قطاري که جا
ماندهام ميرقصم
با شهري که ميسوزد در آن
اشباح سرگردان
دختر آتشفشان کوههاي همين حالا
هلهلهي واژه هايي که مي کوبم
بر هرکجا و
روزي که رفته است تنها
وصف لبان تو را نيامدهام که بميرم
مرا دختران پيش از اين شراب نوشيدند
آتشام را بيافروزان


1- 1000 تا از كتابهاي ‹‹ از مرواريد تا نفت›› ( تاريخ خليج فارس / ازسيراف تا كنگان و عسلويه ) ظاهرا پخش شده است. برخي از دوستان مي بينند و گاهي اظهار لطف مي كنند. هفته قبل با دكتر باستاني پاريزي و برخي از اساتيد تاريخ دانشگاه تهران ديداري داشتم. چند تاكتاب شعرهم به رسم هديه برده بودم . .دكتر اشراقي يكي دو تا از كارها را با صداي بلند براي باستاني پاريزي خواند، خوشش آمده بود نگاهم مي كرد ‹‹جغرافيياي ندارم/ تاريخي ندارم›› حس كردم شاعرترم انگار و باز هم از شبانه هاي من خواند ‹‹ نفرت پايان همه عشق هاي دنيا بود/ دختر خنده رو گفت چي مي كاري آقا/ گفتم كه عشق مي كارم/ گفت پس نفرت درو خواهي كرد ›› و خنده هاي دوست داشتني باستاني پاريزي و...

2- از كتاب تاريخم راضي نيستم هرچند درنوع خود خود به جا بود فكر مي كنم پس از گذشت چندين سال توان ويراستاري و نوشتن يك مجوعه كامل تر و خلاصه تر در اين مينه را دارم.

3- دارم براي كتاب ‹‹آناهيتا و ايزد بانوان ديگر در اسطوره ها و باورهاي ايرانيان›› دنبال ناشر مي گردم.با يكي از ناشران پرسابقه و معتبر ايراني در حال چك و چانه زني ام . خدا كند بپذيرند . واي از دست ناشراني كه توي پخش كتاب مي ماند و اين قصه ي هزار توي سياه صنعت نشر و چاپ ايراني...

4- يكي دو هفته وقتم را گذاشتم سر مقاله اي با نام ‹‹تاثير خليج فارس بر مديريت سياسي منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس›› از نوشتن و موضوع اش راضي ام در كل فكر مي كنم بسيار خوب و شسته و رفته شده است ولي چقدر دارد از خودم حالم به هم مي خورد خسته شده ام از جستجو و پژوهش. نوشتن رادوست دارم اصل زندگي من است ولي پژوهش را براي سرگرمي در زندگي دوست دارم . چقدر سرگرمي ... دوست دارنم مثل زامپانوي فيلم جاده فدريكو فليني اين ور وآن ور بروم و همراه با جلسوميناي كه... يك نقش كمدي و خندان توي يك دلارته مي تواند مرا سر و حال بياورد.

5-خدا كند سال آينده را بتوانم در كشورهاي ديگري زندگي كنم.براي يك زندگي جديدتر آماده ام. براي يك زندگي كه از تكرارها برهاندم از اين دغدغه ها و استرس ها. دنياي عدم عيش و عدم امنيت به قول حافظ خودمان امن عيش ( مرا در منزل جانان چه جاي امن و عيش چون هردم/ جرس فرياد مي دارد كه بربنديد محمل ها) . دنياي زندگي من پراز هيولاهاي سياه و بزرگ است پراز اژدهاهاي هزار سر ، حوصله قهرمان بازي و كشتن اژدها را ندارم خوب مي دانم هركسي اژدها را بكشد خواهد مرد.

6-ترجمه هاي عربي شعرهاي نزار قباني يك سالي است رها شده نيمه كاره مانده است و خيلي نوشته هاي ديگر به خصوص شعرهاي خودم كه حالا يك كتاب كاملي است كه با اين وضعيت چاپ و نشر حوصله چاپ و نشرش را ندارم. اين هم از بدي هاي نويسندگي ووو
7- از دوست خوبم حميداني عزيز هم تشكر مي كنم كه اين وبلاگ را از حالت مريضي موضعي در آورد، تا بتوانم با دغدغه هايم سريز شوم توي جويبار....توی نقاشی های کاندنیسکی

شعري ازکتاب «آدم ها روي پل» اثر ويسواوا شيمبورسكا برنده جايزه نوبل 1996.
مترجمان: مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد
بچه هاي اين دوره زمانه
ما بچه هاي اين زمانه ايم
و عصر عصر سياست است
همه امور روزانه،امور شبانه
چه مال تو باشد يا مال ما يا شما
امور سياسي اند
چه بخواهي يا نخواهي.
ژن هايت سابقه سياسي دارند
پوست ات ته رنگ سياسي دارد
چشم هايت جنبه سياسي دارند
هر چه ميگويي طنين سياسي پيدا مي کند.
سکوت ات چه بخواهي يا نخواهي سياسي تعبير مي شود.
حتي هنگامي که از باغ وجنگل مي گذري.
گام هاي سياسي برمي داري
روي خاک سياسي
شعر غير سياسي هم سياسي است
و در بالا ماهي مي درخشد که ديگر ماه نيست.
بودن يا نبودن سئوال اين است.
سوال چيست عزيزم بگو
سوال سياسي است
حتا لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود
کافی است نفت باشی
علوفه یا مواد بازیافتی
یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن
ماه هاست مورد جنگ و جدال است
پشت کدام میز باید درباره ی مرگ و زندگی بحث کرد
میزگرد یا مربع
در این اثناء آدمها گم می شدند
جانوران می مردند
خانهها می سوختند
و مزارع بایر می شدند
مثل زمان های قدیم که کمتر سیاسی بودند.
از سال های دور دو شعر چاپ نشده به یادم مانده است
1
به مقصد نمیرسند
کشتی هایی که ملوان هاشان را
گم کرده بودند.
2
به قله ای پا گذاشتهام
که پدرم
و برادرانم
از بلندای آن سقوط کردهاند
برویم برویم
با روباههای پیر هفت اقلیم را زیر پا بگذاریم
اين خرگوش كه از اقلیم کناره ميآيد
با برفهاي سفيد خوابيده است زمستان را آورده است
اين خرگوش كه از اقلیم دور میآید به سبزه ها آغشته است
بهاری تازه دارد
من که میگویم
تا بازی این خرگوش تمام نشدهاست
بیا برویم
ترجمه بخش کوتاهی ازشعر نزار قبانی
(هوامش على دفتر النكسة)
پاورقي بر دفتر شكست
لو أحدٌ يمنحني الأمانْ
اگر يكي به من امان بدهد
لو كنتُ أستطيعُ أن أقابلَ السلطانْ
اگر ميتوانستم به حضور پادشاه شرف ياب شوم
قلتُ لهُ: يا سيّدي السلطانْ
به او مي گفتم: اي آقاي پادشاه!
كلابكَ المفترساتُ مزّقت ردائي
سگهاي شكاري تو روپوشم را پاره كردهاند
ومخبروكَ دائماً ورائي..
جاسوسان تو هميشه پشت سرماند
عيونهم ورائي..
چشماناشان پشت سرم اند
أنوفهم ورائي..
بينيهاشان پشت سرماند
أقدامهم ورائي..
قدمهاشان پشت سرماند
کالقدرِ المحتومِ، كالقضاءِ
مانند سرنوشت رقم خورده مانند قضا
يستجوبونَ زوجتي
همسرم را بازجويي ميكنند
ويكتبونَ عندهم..
نزد خودشان مينويسند
أسماءَ أصدقائي..
نام دوستانام را
يا حضرةَ السلطانْ
عالي جناب پادشاه
لأنني اقتربتُ من أسواركَ الصمَّاءِ
برای اين كه من نزديك شده ام به باروهاي محكم تو
لأنني..
براي اين كه من
حاولتُ أن أكشفَ عن حزني.. وعن بلائي
خواستم پرده بردارم اندوهام را دردهایم را
ضُربتُ بالحذاءِ..
با كفش مرا زدند
أرغمني جندُكَ أن آكُلَ من حذائي
سربازان تو مجبورم كردند كه از كفش ام بخورم
يا سيّدي..
اي آقايم
يا سيّدي السلطانْ
اي آقاي پادشاه
لقد خسرتَ الحربَ مرتينْ
همانا جنگ را دو بار باختی
لأنَّ نصفَ شعبنا.. ليسَ لهُ لسانْ
براي اين كه نيمي از ملت ما بيزبان اند
ما قيمةُ الشعبِ الذي ليسَ لهُ لسانْ؟
چه ارزشي دارد ملتي كه بيزباناند؟
لأنَّ نصفَ شعبنا..
براي اين كه نيمي از ملت ما
محاصرٌ كالنملِ والجرذانْ..
محاصره شده است مانند مورچه و موش صحرايي
في داخلِ الجدرانْ..
در داخل ديوارها
لو أحدٌ يمنحُني الأمانْ
اگر يكي به من امان دهد
من عسكرِ السلطانْ..
از لشكر سلطان
قُلتُ لهُ: لقد خسرتَ الحربَ مرتينْ..
ميگفتم اش دو بار جنگ را باخته اي
لأنكَ انفصلتَ عن قضيةِ الإنسانْ..
براي اين كه تو از انسانيت فاصله گرفته اي
درباره وبلاگ

از رضا طاهری منتشر شده است :
هفت تا و دو تا دوستت دارم
(مجموعه شعر-نشر نخستين-
سال 79)
از فال قهوه
(مجموعه غزل-نشر آرويج-سال 81)
داستان مرگ سيزدهم
( مجموعه شعر ـ نشر ثالث ـ
سال 81)
اين آدم خوشحالا اين جا چه كار مي كنند
(مجموعه نمايش نامه-نشر نخستين-سال81)
كارتوني
(مجموعه داستانك هاي شاعرانه ـ نشر آیینه جنوب- سال86)
شبانه ها
(مجموعه شعر- نشرداستان سرا ـ سال 85)
از مرواريد تا نفت ( تاریخ خلیج فارس)
(پژوهش در تاريخ سيراف و كنگان - نشر داستان سرا - سال 88)
صفحات ديگر
قافله جلنگ جلنگو مصاحبه با رضا طاهری
نقد مجموعه شعر هفت تا و دو تا دوستت دارم
مصاحبه با هفته نامه نسيم جنوب
از مروارید تا نفت ـتاریخ خلیج فارس ـ از نگاه شاعر
برگزیدگان دومین جشنواره بین المللی شعر فجر
سومین جشنواره شعر کارنامه
آن كه مي نويسد، دروغ مي گويد
چشمان ناگشوده تابستان
عکس های شاعران
عکس های رضا طاهری