

1- 1000 تا از كتابهاي ‹‹ از مرواريد تا نفت›› ( تاريخ خليج فارس / ازسيراف تا كنگان و عسلويه ) ظاهرا پخش شده است. برخي از دوستان مي بينند و گاهي اظهار لطف مي كنند. هفته قبل با دكتر باستاني پاريزي و برخي از اساتيد تاريخ دانشگاه تهران ديداري داشتم. چند تاكتاب شعرهم به رسم هديه برده بودم . .دكتر اشراقي يكي دو تا از كارها را با صداي بلند براي باستاني پاريزي خواند، خوشش آمده بود نگاهم مي كرد ‹‹جغرافيياي ندارم/ تاريخي ندارم›› حس كردم شاعرترم انگار و باز هم از شبانه هاي من خواند ‹‹ نفرت پايان همه عشق هاي دنيا بود/ دختر خنده رو گفت چي مي كاري آقا/ گفتم كه عشق مي كارم/ گفت پس نفرت درو خواهي كرد ›› و خنده هاي دوست داشتني باستاني پاريزي و...

2- از كتاب تاريخم راضي نيستم هرچند درنوع خود خود به جا بود فكر مي كنم پس از گذشت چندين سال توان ويراستاري و نوشتن يك مجوعه كامل تر و خلاصه تر در اين مينه را دارم.

3- دارم براي كتاب ‹‹آناهيتا و ايزد بانوان ديگر در اسطوره ها و باورهاي ايرانيان›› دنبال ناشر مي گردم.با يكي از ناشران پرسابقه و معتبر ايراني در حال چك و چانه زني ام . خدا كند بپذيرند . واي از دست ناشراني كه توي پخش كتاب مي ماند و اين قصه ي هزار توي سياه صنعت نشر و چاپ ايراني...

4- يكي دو هفته وقتم را گذاشتم سر مقاله اي با نام ‹‹تاثير خليج فارس بر مديريت سياسي منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس›› از نوشتن و موضوع اش راضي ام در كل فكر مي كنم بسيار خوب و شسته و رفته شده است ولي چقدر دارد از خودم حالم به هم مي خورد خسته شده ام از جستجو و پژوهش. نوشتن رادوست دارم اصل زندگي من است ولي پژوهش را براي سرگرمي در زندگي دوست دارم . چقدر سرگرمي ... دوست دارنم مثل زامپانوي فيلم جاده فدريكو فليني اين ور وآن ور بروم و همراه با جلسوميناي كه... يك نقش كمدي و خندان توي يك دلارته مي تواند مرا سر و حال بياورد.

5-خدا كند سال آينده را بتوانم در كشورهاي ديگري زندگي كنم.براي يك زندگي جديدتر آماده ام. براي يك زندگي كه از تكرارها برهاندم از اين دغدغه ها و استرس ها. دنياي عدم عيش و عدم امنيت به قول حافظ خودمان امن عيش ( مرا در منزل جانان چه جاي امن و عيش چون هردم/ جرس فرياد مي دارد كه بربنديد محمل ها) . دنياي زندگي من پراز هيولاهاي سياه و بزرگ است پراز اژدهاهاي هزار سر ، حوصله قهرمان بازي و كشتن اژدها را ندارم خوب مي دانم هركسي اژدها را بكشد خواهد مرد.

6-ترجمه هاي عربي شعرهاي نزار قباني يك سالي است رها شده نيمه كاره مانده است و خيلي نوشته هاي ديگر به خصوص شعرهاي خودم كه حالا يك كتاب كاملي است كه با اين وضعيت چاپ و نشر حوصله چاپ و نشرش را ندارم. اين هم از بدي هاي نويسندگي ووو
7- از دوست خوبم حميداني عزيز هم تشكر مي كنم كه اين وبلاگ را از حالت مريضي موضعي در آورد، تا بتوانم با دغدغه هايم سريز شوم توي جويبار....توی نقاشی های کاندنیسکی

شعري ازکتاب «آدم ها روي پل» اثر ويسواوا شيمبورسكا برنده جايزه نوبل 1996.
مترجمان: مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد
بچه هاي اين دوره زمانه
ما بچه هاي اين زمانه ايم
و عصر عصر سياست است
همه امور روزانه،امور شبانه
چه مال تو باشد يا مال ما يا شما
امور سياسي اند
چه بخواهي يا نخواهي.
ژن هايت سابقه سياسي دارند
پوست ات ته رنگ سياسي دارد
چشم هايت جنبه سياسي دارند
هر چه ميگويي طنين سياسي پيدا مي کند.
سکوت ات چه بخواهي يا نخواهي سياسي تعبير مي شود.
حتي هنگامي که از باغ وجنگل مي گذري.
گام هاي سياسي برمي داري
روي خاک سياسي
شعر غير سياسي هم سياسي است
و در بالا ماهي مي درخشد که ديگر ماه نيست.
بودن يا نبودن سئوال اين است.
سوال چيست عزيزم بگو
سوال سياسي است
حتا لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود
کافی است نفت باشی
علوفه یا مواد بازیافتی
یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن
ماه هاست مورد جنگ و جدال است
پشت کدام میز باید درباره ی مرگ و زندگی بحث کرد
میزگرد یا مربع
در این اثناء آدمها گم می شدند
جانوران می مردند
خانهها می سوختند
و مزارع بایر می شدند
مثل زمان های قدیم که کمتر سیاسی بودند.
برویم برویم
با روباههای پیر هفت اقلیم را زیر پا بگذاریم
اين خرگوش كه از اقلیم کناره ميآيد
با برفهاي سفيد خوابيده است زمستان را آورده است
اين خرگوش كه از اقلیم دور میآید به سبزهها آغشته است
بهاری تازه دارد
من که میگویم
تا بازی این خرگوش تمام نشدهاست
بیا برویم
از سال های دور دو شعر چاپ نشده به یادم مانده است
1
به مقصد نمیرسند
کشتی هایی که ملوان هاشان را
گم کرده بودند
2
به قله ای پا گذاشتهام
که پدرم
و برادرانم
از بلندای آن سقوط کردهاند
ترجمه بخش کوتاهی ازشعر نزار قبانی
(هوامش على دفتر النكسة)
پاورقي بر دفتر شكست
لو أحدٌ يمنحني الأمانْ
اگر يكي به من ايمني ميداد
لو كنتُ أستطيعُ أن أقابلَ السلطانْ
اگر ميتوانستم به حضور پادشاه شرف ياب شوم
قلتُ لهُ: يا سيّدي السلطانْ
به او مي گفتم: اي آقاي پادشاه!
كلابكَ المفترساتُ مزّقت ردائي
سگهاي شكاري تو روپوشم را پاره كردهاند
ومخبروكَ دائماً ورائي..
خبرچينان تو هميشه پشت سرماند
عيونهم ورائي..
چشماناشان پشت سرماند
أنوفهم ورائي..
بينيهاشان پشت سرماندأقدامهم ورائي..
قدمهاشان پشت سرماند
کالقدرِ المحتومِ، كالقضاءِ
مانند سرنوشت رقم خورده مانند قضا
يستجوبونَ زوجتي
همسرم را بازجويي ميكنند ويكتبونَ عندهم..
براي خودشان مينويسند أسماءَ أصدقائي..
نام دوستانام را
يا حضرةَ السلطانْ
اي جناب پادشاه
لأنني اقتربتُ من أسواركَ الصمَّاءِ
برای اين كه من نزديك شدهام به باروهاي محكم تو
لأنني..
براي اين كه من
حاولتُ أن أكشفَ عن حزني.. وعن بلائي
خواستم كشف كنم ااندوهام را دردهایم را
ضُربتُ بالحذاءِ..
با كفش ميزنندم
أرغمني جندُكَ أن آكُلَ من حذائي
سربازان تو مجبورم كردند كه از كفش ام بخورم
يا سيّدي..
اي آقايم
يا سيّدي السلطانْ
اي آقاي پادشاه
لقد خسرتَ الحربَ مرتينْ
همانا جنگ را دو بار باختی
لأنَّ نصفَ شعبنا.. ليسَ لهُ لسانْ
براي اين كه نيمي از ملت ما بيزباناند
ما قيمةُ الشعبِ الذي ليسَ لهُ لسانْ؟
چه ارزشي دارد ملتي كه بيزباناند؟
لأنَّ نصفَ شعبنا..
براي اين كه نيمي از ملت ما
محاصرٌ كالنملِ والجرذانْ..
محاصره شده است مانند مورچه و موش صحرايي
في داخلِ الجدرانْ..
در داخل ديوارها
لو أحدٌ يمنحُني الأمانْ
اگر يكي به من امان دهد
من عسكرِ السلطانْ..
از لشكر سلطان
قُلتُ لهُ: لقد خسرتَ الحربَ مرتينْ..
به او ميگويم دو بار شكست خوردهاي در جنگلأنكَ انفصلتَ عن قضيةِ الإنسانْ..
براي اين كه تو از انسانيت فاصله گرفتهاي
روزهای که دارد می گذرد:
ازمروارید تا نفت به همت نشر داستانسرا در نمایشگاه بین المللی کتاب عرضه می شود.

از مروارید تا نفت در ۵۰۰ صفحه و با تیراژ ۲۰۰۰ نسخه توسط نشر داستان سرا چاپ و با پخش ققنوس عرضه خواهد شد.

یه خبر بد: دانشگاه فعلا به دلایل نامعلوم از اجرای این تاتر جلوگیری نموده است. هشت ماه تلاش و... من تنها مشاور متن بودم... خدا به داد تلاش های بازیگران و کارگردان و...
به قول منوچهرآتشی ... درآبادی ما نفت پیدا شد... بعضی از روستاها برای احداث وایجاد فازهای بهرهبرداری از منابعگازی پارسجنوبی جابهجا شدند. بعضی از این روستاها سرشار از خاطرات کودکییِ مناند. کشتی شکسته و پهلو گرفته درکناره ساحل، کبوتران چاهی و کوه وتپههای کناردریا، قلابهای ماهیگیری، چاههای کمعمق وبا آب شیرین در ساحل آبی خلیج فارس و...حالا گذشته است و من دارم شعری میخوانم از دفتر خردهریزه خاطرهها و شعرهای خاورمیانه حافظ موسوی:
بزرگراه
از روی استخوانهای خانهی ما میگذشت
بلدوزرها با دندانهای براقشان
خانهها را میجویدند و پیش میآمدند
والدین ما
با کاغذهای که به دستشان داده بودند
درجاهای دیگر شهر، خانههای بهتری خریدند
اما ما هیچ گاه نتوانستیم
برای خودمان خاطرههای بهتری بخریم
حتا حالا که با ماشینهای شخصیمان
از بزرگراه میگذریم
و به آهنگهای قدیمی گوش میکنیم
بوي جوي موليان آيد همي
بوي يار مهربان آيد همي
ريگ آموي و درشتي راه او
زيرپايم پرنيان آيد همي
آب جيحون از نشاط روي دوست
خنگ ما را تا ميان آيد همي
اي بخارا شاد باش و دير زي
مير زي تو شادمان آيد همي
مير ماه است و بخارا آسمان
ماه سوي آسمان آيد همي
مير سروست و بخارا بوستان
سرو سوي بوستان آيد همي

درباره وبلاگ

از رضا طاهری منتشر شده است :
هفت تا و دو تا دوستت دارم
(مجموعه شعر-نشر نخستين-
سال 79)
از فال قهوه
(مجموعه غزل-نشر آرويج-سال 81)
داستان مرگ سيزدهم
( مجموعه شعر ـ نشر ثالث ـ
سال 81)
اين آدم خوشحالا اين جا چه كار مي كنند
(مجموعه نمايش نامه-نشر نخستين-سال81)
كارتوني
(مجموعه داستانك هاي شاعرانه ـ نشر آیینه جنوب- سال86)
شبانه ها
(مجموعه شعر- نشرداستان سرا ـ سال 85)
از مرواريد تا نفت ( تاریخ خلیج فارس)
(پژوهش در تاريخ سيراف و كنگان - نشر داستان سرا - سال 88)
صفحات ديگر